از اخرین نوشتا وبلاگم دوسال و هشت ماه میگذره و زندگی من تو گردباد حادثه ها زیر و رو شد

بابای خوبم بعد ازهشت ماه جنگ با سرطان مهمون اسمونها شد و من موندم و یه جای همیشه خالی و یه قلبم و یه دل همیشه تنگ

و خدا برای تسکین دردهام یه فرشته از اسمون برام فرستاده که بین سرشونه ها گردنش عطر بابام رو میده 

حمیدررضا سه دفعه کارش رو عوض کرده البته با ورشکسته شدن شرکت قبلی 

 

خونه خاطرات رو فرختیم و مامان اینها ساکن اپارتمان شدن

 

مریم خواهرم در شرف عروسیه 

و مهنازم سال اخر وو مشغول کاراموزی

من به خاطر دلخوریهایی که پیش اومد دیگه سر کار نرفتم

دیشب مثل هرشب و شاید یشتر دلتنگ بابام بودم شاید باورتون نشه اما من هنوز باور نمیکنم نبودنش رو

دیشب خوابش رو دیدم میدونستم رفته و مثه همون شب دلشوره داشتم نمی تونستم به مامانم چیزی  بگم و مثه مار به خودم میپیچیدم  یهو بابام از در اومد خشگل و جوون گفتم یعنی برگشتی مگه میشه بابا. گفت من همین جام برو به تولد پسرت برس!!!!!!!!!

    بعدم دیدم رویه یه دیوار با خط قرمز  نوشتن پا   ی گا   ه بسی ج شهید    احمد    غفوریان    قدس

گفتم لالای من شهید نبوده

گفتن دستگیری ا مردم و کمک به اونهارسوندتش به این درجه

دوست دارم بابای مهربونم شاید هرشب چند خطی نوشتم

   + سمیرا - ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٥

تعطیلات

پنج شنبه 

همکار قدیمی ام اومد و کلی با هم گپ زدیم و زودتر هم برگشتم خونه و چون خیلی سردردداشتم زود خوابیدم ساعت 4 بیدار شدم و بعد از یه دوش سریع اماده شدم برای مهمونی

خانواده مادریم یه دوره خانوادگی گذاشتن و این دفعه نوبت ماماننم بود شام هم ماکارونی و سوپ بعد از شام در حالی که من دوبار لرز کرده بودم برگشتیم خونه و تو راه متوجه شدم مستاجرمون زنگ زده و کلی داد و قال راه انداخته (کلی ماجرا دارشتیم ما با ایشون و فعلا سایه شون کم شده از سرما )

بعداز کلی ترس و لرز از لات بازی ای ایشون اومدیم خونه و رفتم زیر پتو و حمیدرضا م وسایل رو جابجا کرد که زنگ در رو زدن و مادرشوهر محترمه تشریف اوردن اولش خودم رو زدم به خواب اما نشد و تعارشون کردم بیان تو

اما از خونه

جهنم بود

کلی ظرف تو سینک و  روی کانتر

پتو و بالشت ها روی زمین+یه خورده لباس (صبحه ها چون سردمه تو حال لباس عوض می کنم )

تازه در اتاق ها رو بسته بودم

شما تصور کنین خونه ای که یه هفته است فقط برای شام و خواب استفاده میشه چه شکلی باید باشه ؟

 

بالاخره بعد از تموم شدن بحث مستاجر ما تونستیم بخوابیم

البته با حالت قهر

جمعه

صبح که بیدار شدم دیدم واویلا تب هم به لرز و گلو دردم اضافه شده

یه لقمه نون و پنیر+کپسولم رو خوردم و خوابیدم

نهایتا ساعت 11 بلند شدیم حمیدرضا رفت خرید من هم اروم اروم شروع به نظافت و جمع اوری لباس ها کردم

حمیدرضا که برگشت رفت اشپزخونه و پیش بند بست و ناهار رو اماده کرد و ظرفها رو شست

من م همچنان مشغول تمیزکاری بودم

تا حالم بد میشد چند دقیقه ای استراحت می کردم و دوباره مشغول میشدم

می خواستم جارو بکشم که حمیدرضا اجازه نداد و خودش زحمتش رو کشید منم کف خونه رو تمیز کردم و اشپزخونه رو تکوندم بعد هم کف اشپزخونه رو شستیم

ساعت حدود4بود که ناهار اماده شد پلو ماهیچه خوشمزه حمید پز

بعد از ناهار هم تا ساعت 7 خوابیدمبعد م یه دوری زدیم و شام هم سوپ و ماکارونی شب قبل روگرم کردیم و خوردیم

و اینطوری یه هفته دیگه هم گذشت

 

   + سمیرا - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٢

تشنه اب فراتم ای اجل مهلت بده

خوب برمی گردیم به روزهای خوب روزانه نویسی

خواهرم دیروز صبح با شوهرش رفتن کربلا

و من یهویی وایی شدم

از وقتی خیلی کوچیک بودم عاشق سفر حج بودم

اما کربلا نه همینکه همه میگفتن سفر سختیه و زحمت داره وخوش نمیگذره و......

اما از دیروز ورد زبونم شده

برمشامم میرسد هرلحظه بوی  کربلا

بر دلم ترسم بماند ارزوی کربلا

خوب ما دوشنبه مراسم اش پشت پاشون رو برگزار کردیم و صبح هم رفتیم بدرقه فرودگاه (بابام اومد دنبال من و به اتفاق مامان و خواهرم رفتیم )حمیدرضا هم دوست داشت بیاد امامن گفتم بخوابه و چون پروازشون تاخیر داشت اومد دنبالم چون باید میرفتیم سرکار

دیشب هم لرز داشتم و خیلی بی حال بودم شدیدا ورم کردم و کلا شرایط برای ورود خاله پری اماده بود اما من بیخود دلهره داشتم به قول حمیدرضا مگر این که روش گرده افشانی هم جواب بده

وطبق ماههای گذشته بعد از حروممم کردن یه بی بی چک صبح زود چشممون به جمال خاله روشن شد

این چند روزه شام مهمان سفره مامان بودیم و کلا خوش می گذره

امشب هم جلسه خانوادگی خونه مامان اینهاست و احتمالا باز هم افتادیم

   + سمیرا - ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ،۱۳٩٢

گلکسی عزیزم

راستی داشتم اون پست رمزیه رو می خوندم دیدکم ارزوی اخر متنم محقق شده

یه گلکسی گرند عروسک

   + سمیرا - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳٩٢

انچه گذشت .....

به نام خدا

یه سلام پر از شرمندگی و و احساس غرور

شرمندگی از این که بی خبرتون گذاشتم

از این که ننوشتم و نگران شدید

از این که تو روزوهای خوب بدتون همراهتون نبودم

دوست نبودم

شرمندگی از احساسم وقت اخرین نوشته ها

از این که دوسهای خوبم رو دارم کم کم از دست میدم(نمی دونم چرا همچین فکر احمقانه ای کردم !!!!!)

و احساس غرور از داشتن دوستهایی به خوبی و مهربونی و وسعت قلب شما

اگه شروع کردم به ننوشتن مهمترین دلیلش ادامه سریال مریضیهای من بود که هنوز هم ادامه داره و من میترسم از انتقال انرژی منفی اش

شکستن دندون -خونریزی بی موقع و تشخیص کیست و درمان داویی و حساسیت به داروهاو که خودش کلی عوارض داشت با این که قرص خارجی مصرف کردم

درد شدید پاهام و زانوهام

گرفتن انگشت دست و پاهام و فلج شدن چند ثانیه ایم که برای این اخریها هنوز درمان رو شروع نکردم

همزمان با این ها توده پروستات پدرم کشف شد و در حالی که اماده یه جراحی فوری بودیم دکتر قلبش اجازه نداد و چند هفته ای درگیر این بیمارستان و اون  بیمارستان بودیم

حمیدرضا که شدیدا فوبیای خون داره

بعد از ازمایش خون شدیدا ضعف کرد و یه دفعه تمام عضلات بدنش قفل شد کلی استرس به ما وارد کرد

البته به خیر گذشت و چند ساعت بعد رو به راه شد

اما چربی بالا کبد پرچرب غلظت خون شدید  نتیجه ازماش شد

خواهرم و شوهرش دارن میرن کربلا

روزهای اوج کاری البته

میدونم اینها توجیه مناسبی نیست اما نبودنم و نگرانی هاتون رو ببخشید به بزرگواری خودتون

 

   + سمیرا - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳٩٢

و خداوند توجیه را افرید

 

دوباره سلام من که کلافه شدم از بس هر صبح صفحه وبلاگ رو باز کردم و تک تک لینک ها رو خوندم و کلی با هر پستتون بالا و پایین شدم و این دست لعنتی نرفت سمت کیبورد

اون رو ز دکتر دندونپزشک بود و کارش تا شنبه طول کشید

معاینه و یه سری کاراهای مقدماتی رو چهارشنبه انجام داد و و شنبه هم عصب کشی و پر کردن قرار قاب گذاشتن برای بعد از ماه رمضون هم گذاشته شد که عملی نشد (حالا میگم براتون !!!!)

به توصیه دکترم چون عصب کشی عمیق بوده باید مسکن مصرف کنم

خداییش هم دردش شدید بود و قابل تحمل نبود و هر 4 ساعت تازه با تحمل نیم ساعت تا 45دقیقه درد یه ژلوفن میانداختم بالا و تا نیم ساعت بعد هم از شدت درد صورتم رو به دیوار می کوبوندم

درد دندونم کم کم بهتر میشد و فاصله مصرف مسکن ها بیشتر که.....

دهنم افت زد در حد ......

یکسره خونریزی داشت و خلاصه خیلی حال به هم زن بود

من کلا در حال مصرف خنکی بودم(هندونه -خیار -گل ختمی ......)

سه روز تمام کولرمون خرابد بود و هلاک شدیم از گرما

در همین حین معافیت زنونه روزه  داری ام هم برداشته شد و روزه داری تو دمای بالای 40 ساعت هم اضافه شد

این همه ماجرا نبود

ادامه اش رمزی میشه چون یه کوچولو زنونه است

البته تو پست بعد و خلاصه ماجرای مریضی من و دکتر رفتن هام تا همیندیروز ادامه  داشت و فعلا هم قطع نشده

اما خدا رو شکر فعلا  در حال درمانم

اینم یه دلیل قانع کننده برای نبودنم

پست بعدی رو که نوشتم اگه عمری بود وزانه هامو ادامه میدم

این پست رو 5شنبه نوشتم که درست از لحظه انتشارش اینترنت شرکت قطع شد

   + سمیرا - ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٢

اومد اب بخوره افتاد و دندونش شکست

سه شنبه صبح مشهد بودم و دوساعتی بیشتر خوابیدم

ساعت 9 از خونه اومدم بیرون بعد از انجام کارها و یه کار بانکی کوچولو با مامان قرار گذاشتیم برای خرید

یکی دو تا فروشگاه سرزدیم و یه روتختی دم دستی برای خواهرم خریدیم و با هم رفتیم خونه مامی اینها ساعت 3 حمیدرضا اومددنبالم و با هم رفتیم گاز زدیم و بعد هم خونه

طبق معمول دوش و لالا

ساعت 6:30بیدار شدم و موهام رو براشینگ کردم بعد از مدتها (این روزها اونقدر دوش میگیرم که فرصت براشینگ ندارم )

ساعت 7 هم حمیدرضارو بیدار کردم تا لباس ها رو پهن کرد منم مایع کباب سحر رو اماده کردم که به طرز ناشیانه ای دستم رو بریدم فجیع تا استخونش شکاف برداشته

بعد هم اماده شدیم و رفتیم منزل عمه خانم به صرف افطاری

متاسفانه چون خونه عمه نزدیک بود صبر کردیم تا مامان اینها هم برسند و ما هم نماز بخونیم دم افطار یه قاچ طالبی سرد خوردم و دندونم تیر کشید و طبق معمول توجه نکردم بهش

افطاری دعووت بودیم به صرف جوجه کباب و قرمه سبری و سوپ باقالی پلو و برنج ساده

حدود 10 هم اومدیم خونه و خونریزی دستم شدید شده بود  باند پیچی کردیم و برای سحر هم کباب میکس درست کردیم پلو ساده هایی که داشتیم هم ته دیگ زعفرونی درست کردم و تا خوابیدیم شد ساعت 1:30

وقت سحری خوردن در حالی که از مزه غذای جدید رو ابرا بودم یه چیز سفت اومد زیر دندونم و .....

بله 1/6دندونم شکست

بغضی شده بودم

اول به خاطر دندونم

دوم به خاطر دندانپزشکی که کلی ازش بدم میاد

سوم به خاطر هزینه های پیش بینی نشده اش

اما نشون ندادم تا حمیدرضا سحریش رو بخوره و بعد کلی گریه کردم

حالا من زبون روزه -سحری نخورده -دعا دعا می کنم دندونپزشکمون بر خلاف عادت چند ساله اش چهارشنبه رو به تعطیلات اخر هفته نچسبونه 

شما هم یه امین از ته دل بگید

راستی عیدتون مبارک

 

   + سمیرا - ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٢

اشتی کنون

این یکی دو روزه حالم خوب نبود

الان که فکر می کنم میبینم دارم به روزهای قرمز تقویمم نزدیک می شم

دوشنبه ظهر با کلک حمیدرضا (فابل تویه فلش )با هم حرف زدیم

اصلا یادم نمیاد

ولی خوب اشتی کردیم

مشکل بزرگ من اینه که درمورد مشکلات و ناراحتی های جزئی حرف نمی زنم و به عبارتی زیر سبیلی رد میکنم و جمع میشن و یهو منفجر میشن

بعد از مراسم اشتی کنون من یه کم از فیلم دختری با خالکوبی اژدها رودیدم و یه ساعتی هم خوابیدم و بعد هم افطار رو اماده کردم

نان و پنیر و طالبی برای من و نان و پنیر و فالوده طالبی برای حمیدرضا

بعد از افطار هم با حمیدرضا رفتیم پشت بوم نماز خوندیم (هوا خیلی گرم بود گفتم یه خورده باد به له ام بخوره بد نیست راستش بد هم نبود)

بعد هم سریال و هله و هوله سحر هم پلو قیمه داشتیم غذای حضرت(غذای مهمونخونه امام رضا)

اینجا هوا خیلی گرمه

من حداقل هر روز 3تا 4 بار دوش می گیرم

 

 

 

   + سمیرا - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٢
← صفحه بعد